تبليغاتX
پرنیان خیال
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 0:37  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:1  توسط پرنیان | 

آسمانی فیروزه ای

      چشمانم باز مانده بود ،باور نمی کردم که طلوع آفتاب اینقدر سحر انگیز باشد .اتوبوس ما حرکت می کرد وخورشید هم آرام آرام بالا می آمد انگار که با چشم هایم آنرا بالا می آوردم فکر می کردم به جایی برسیم که دیگر نتوانم بالا آمدنش را تا آخر ببینم  ولی  گویی خورشید امروز به خاطر من بالا می آمد چون هر چه می رفتیم بیشتر و بهتر می دیدمش . نمی دانم چند وقت بود که داشتم نگاه می کردم که صدای دانه های تسبیح پیر زنی که کنارم نشسته بود مرا به خود آورد انگار از خواب بیدار شده بود ،از ابتدای راه همین طور تسبیح می زد بر خلاف من که محو تماشای طبیعت اطرافم بودم . کاملاً مرا به یاد مادرم ومهربانی ونگرانی هایش بخاطر آمدنم به این سفر می انداخت ، از برگشتنم و دیدن دوباره اش خیلی خوشحال بودم.چندان توجهی به او نداشتم تا اینکه صدایی مرا متوجه او ساخت ،تسبیح فیروزه ای قدیمی وزیبایش پاره شده بود ودانه هایش به زیر پایم می ریخت ،تلاش کردم همه دانه هایش را جمع کنم .آنها را به او می دادم و او در دستمال سبزرنگش جمع می کرد وبرایم دعا می کرد .همین طور که آنها را می شمرد به من گفت : دخترم آیا تا به حال به خورشید از سوراخ یک دانه تسبیح نگاه کرده ای ؟

      فکر کردم نکند  پیر زن هنگامی که  من محو تماشای خورشید بودم  بیدار وحواسش به من بوده  که  این حرف را می زند، گفتم : نه ، تابه حال حتی به آن فکر هم نکرده ام !!

     گفت : بیا ،یکبار امتحان کن .

     دانه ای از تسبیحش را به من داد و من در کمال تعجب گرفتم ونگاه کردم ،دیدم به راحتی خورشید با آن همه عظمت در سوراخ یک دانه تسبیح جا گرفت و رنگ فیروزه ای دانه تسبیح شبیه  آسمانی بی انتها بود  که خورشید  در وسطش می درخشید .هیچگاه تصور هم نمی کردم یک دانه تسبیح اینقدر عمیق و زیبا باشد که یک خورشید و آسمان در خود داشته باشد ،دانه ای از تسبیحی که با آن ذکر خدا گفته می شود .وقتی به تمام دانه های تسبیح نگاه کردم خورشید ها وآسمان هایی را دیدم که خداوند را تسبیح می گفتند . واقعاً جالب بود که من درتمام راه درکنارکسی نشسته بودم که به سادگی خورشید ها و آسمانها را دردست می گرفت و تسبیح می گفت.      

 

پرنیان

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 3:14  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:0  توسط پرنیان | 
نه  گندم ونه سیب

نه گندم ونه سیب

آدم فریب نام تو را خورد

ازبیشمار نام شهیدانت

هابیل را که نام نخستین بود

دیگر

امروز به یادنمی آوری

هابیل نام دیگر من بود

یوسف ،برادرم نیز

تنها به جرم نام تو

چندین هزارسال زندانی عزیززلیخا بود 

بتها ،الهه هاوپیکرتمام خدایان را

صورتگران به نام توتصویرمی کنند

نام تو

راروزی تمام غارنشینان برسنگها نوشتند

وسنگهاازآن روزجنگل شدند

امروزهم ازکیمیای نام تو

این واژه های خام

دردستهای خسته من شعر می شوند

من درادای نام تو دم می زنم

شعرم حرام باد

اگرروزی تا بوده ام

جزبا طنین نام توشعری سروده ام !

نام تو

نام مجنون

نام تو بیستون

نام تو نام دیگرشیرین

نام توهند، نام توچین است

وشاعران عاشق درعهد جاهلیت

ویرانه های نام تو رامی گریستند

نام تو نام دیگرلیلا

نام تونام دیگرسلماست

نام تونام اهرام ،نام تو باغهای معلق

نام توفتح قیصروکسری است

نام تو

رازی نوشته برپرپروانه هاست

گلها همه به نام تومشهورند

آیینه ها ازانعکاس نام تومی خندند

درکوچه های خاطره باران

وقتی که خوشه های اقاقی

ازنرده های حوصله دیوار سرریزمی کنند

ودرمشام باد عطربنفش نام تومی پیچد

نامت طلسم «بسم»اقاقیهاست

بی نام توجذام خلأ

ده کورۀ جهان را خواهد خورد

نام توچیست ؟

لبخند کودکی است که باحالتی نجیب

لب بازمی کند که بگوید:

«سیب»

نام تونور،نام تو سوگند

نام توشور،نام تولبخند

لبخند درتلفظ نامت ضرورتی است!

نامی برای مردن

نامی برای تا به ابد زیستن

نامی برای بی که بدانی چرا

گاهی گریستن

تاریخ عاشقان

فهرست کوچکی ازبیشمارنام شهیدان توست

پیغمبران به نام توسوگند خورده اند

وشاعران گمنام

تنها به جرم بردن نام تومرده اند

زیراکه نام کوچک تو

شرح هزارنام بزرگ خداست

زیراهزارنام خدا

زیباست!

 

قیصرامین پور
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 16:9  توسط پرنیان | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:14  توسط پرنیان | 

هر چه هستی، باش

 

باتوام

 

ای لنگر تسکین!

 

ای تکان های دل!

 

ای آرامش ساحل!

 

با توام ای نور!

               

              ای منشور!

 

ای تمام طیف های آفتابی!

 

ای کبود ارغوانی!

 

ای بنفشابی!

 

با توام ای شور

               

              ای دلشوره شیرین!

 

با توام ای شادی غمگین!

 

با توام ای غم !

             

              غم مبهم !

 

ای نمی دانم !

 

هر چه هستی باش!

 

اما کاش ...

 

نه، جز اینم آرزویی نیست:

 

هر چه هستی باش!

                    

                   اما باش!

 

قیصرامین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:51  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:15  توسط پرنیان | 

 سبز

 

خوشا هر باغ را بارانی از سبز

 

خوشا هر دشت را دامانی از سبز

 

برای هر دریچه سهمی از نور

 

لب هر پنجره گلدانی از سبز

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:8  توسط پرنیان | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:25  توسط پرنیان | 

ستاره شناس

 

من ودوستم مرد کوری را دیدیم که در سایه معبد تنها نشسته بود .

 

دوستم گفت:« ببین این داناترین مرد سرزمین ماست.»

 

آنگاه من از دوستم جدا شدم و به سوی آن مرد رفتم ودرود گفتم . پس با

 

هم سخن گفتیم .

 

لحظه ای بعد من گفتم : «می بخشید که می پرسم ؛ولی شما از کی کور

 

شده اید؟»

 

گفت :«من کور به دنیا آمدم .»

 

گفتم: « چه رشته ای از دانش را دنبال می کنید؟»

 

گفت : « من ستاره شناسم .»

 

آنگاه دستش را  رو  ی  سینه اش گذاشت  و گفت :«من  همه این

 

خورشیدها و ماه ها و ستاره ها را رصد می گیرم .» 

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:8  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:53  توسط پرنیان | 

حسینیه دل

عاشورا سقای تشنه کامان عزت بود ، با مشکی پراز اشک بردوش آزادگی .

وکربلا تکیه گاه سینه زنان حق وحسینیه ذاکران عدل بود .

روزعاشورا امام حسین (ع) پشت خیمه های شهادت ، خندقی کند ، تا امویان نتوانند به حریم اامامت نزدیک شوند . آن روز تیری که از کمان حرمله رها شد ، نازکترین حنجره اصغرتاریخ را درید وتیغی که از پشت دیوار کمین فرود آمد ، علم دستهای عباس را قلم کرد و اشک مشک را جاری ساخت.

آن روز ، حبیب محبوب دلها شد ، زهیر چون زهره ای درآسمان درخشید وسهمی ازشهادت نیز قسمت قاسم شد و کام تشنه شبه پیغمبر از دست جدش سیراب شد .

آن روز در کوفه بی وفایی کمی آن سو تر از فرات بیداری ، کسانی نمک گیر آل امیه شدند وبرصاحبان اصلی ولایت تهمت خروج زدندو صاحبخانه را خارجی گفتند ونعش حریت را زیرسم اسبهای قدرت وسیاست لگدکوب کردند.

واما ... ما که شیفته ودلباخته وسوخته وگداخته اهل بیت بودیم ، ازروزی که درنهرجانمان فرات سوز وعلقمه عطش جاری شد ، از شبی که درپیاله دلمان شربت گوارای عطش ریختند ، از وقتی که حسین بن علی دردسته دینداران شورانداخت وشریعت را با شریعه جاری ساخت ، آری ... ازآن روز ، دل مایک حسینییه پرشور است . در حسینیه دلمان مرغهای محبت سینه می زنندو اشکهای یتیم درخرابه چشم بیقراری می کند.

سینه ما تکیه ای قدیمی است، سیاهپوش با کتیبه های درد وداغ ،که درب آن با کلید یا حسین باز می شود و زمین آن با اشک ومژگان آب و جارو می شود .

ما دلهای شکسته خود را وقف اباعبدالله کرده ایم واشکهای خود را نذر کربلا.امروز برسردر دلهای ما پرچمی نصب شده است که بر آن نوشته شده است :

                                                                 « السلام علیک یا اباعبدالله »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:41  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:38  توسط پرنیان | 

 

مهر 

 

هنگامی که مهرشما را فرا می خواند ، از پی  اش بروید ،

اگرچه راهش دشوار و ناهموار است.

وچون بالهایش شما را در بر می گیرند وابدهید ،

اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد وشما را زخم برساند.

وچون با شما سخن می گوید او را باور کنید ،

اگرچه صدایش رویاهای شما را برهم زند،چنان که باد شمال باغ شما را ویران می کند.

زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد ؛ شما رامصلوب می کند. همچنان که می پروراند ، هرس می کند.

همه این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید، و با این دانش با پاره ای از دل زندگی مبدل شوید.

هنگامی که مهر می ورزید مگویید «خدا دردل من است » ، بگویید « من در دل خدا هستم .»

 

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:31  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 21:0  توسط پرنیان | 

 

 

گرچه من می شکنم درخود ... قیصر قیصر!

                            

                                مرگ حق است تبسم کن وبگذر قیصر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:52  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:49  توسط پرنیان | 

 

حسرت همیشگی

 

حرفهای ما هنوزناتمام...

تانگاه می کنی :

                      وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ وحسرت همیشگی !

ناگهان چقدر زود

                       دیر می شود !

 

 

قیصرامین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:46  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:33  توسط پرنیان | 

مرگ

ما درتمام عمر تورا در نمی یابیم

اما

تو ناگهان

          همه را در می یابی !

 

قیصرامین پور

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:40  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 17:23  توسط پرنیان | 

پاییز!

آغازاین سروده حزن انگیز

تسلیم برگ در برایربادی که می وزد

وباغ در سکوت شبی وهمناک، آه

در زیر نور ماه

بی برگ و بی گیاه

مرغان نغمه خوان همگی کوچ کرده اند

وبانگ زاغ در تمامی باغ

وباغ غرق داغ

وباغبان غمزده

تسلیم این طبیعت بیرحم،کور،لال

قلبش پرازملال

گل های دستپروراو ، اما

برخاک ریختند

زین دیو لاخ شوم

هزاران گریختند

دیگر به باغ یک گل شاداب تازه نیست

و

باغبان گریست

 

حمید مصدق  
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 17:10  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 17:7  توسط پرنیان | 

نقش

درشبی تاریک

که صدایی باصدایی درنمی آمیخت

وکسی کس را نمی دید ازره نزدیک ،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

وبه ناخن های خون آلود روی سنگی کند نقشی را

واز آن پس ندیدش هیچکس دیگر .

شسته باران رنگ خونی را که

اززخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید.

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که بجاماند از کف پایش.

گر نشان از هر که پرسی باز بر نخواهد آوایش.

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تاخبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.

کوه:سنگین،سرگردان،خونسرد.

باد می آمد ولی خاموش.

ابر پرمیزد ولی آرام.

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،

رعد غرید،کوه لرزاند.

برق روشن کرد سنگی را که حک شد

روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند

امشب باد وباران هر دو می کوبند:

باد خواهد برکند ازجای سنگی را

وباران هم خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید

هر دو می کوشند،می خروشند.

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده برجا استوار،انگار بازنجیرپولادین.

سال ها آن را نفرسوده است.

کوه اگر برخویشتن پیچد،

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

ونمی فرساید آن نقشی که رویش کند دریک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک

 

 

سهراب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 16:28  توسط پرنیان |